تابناک گزارش می‌دهد؛

زیر سایه درخت، کنار دود و متلک

گروه استان‌ها - قرار بود ظهر یک روز تابستانی، چند دقیقه‌ای زیر سایه درختان پارک فیض‌آباد سنندج به استراحت بگذرد، اما ماجرا به سفری کوتاه به سرزمینی ختم شد که در آن قواعد شهروندی وارونه شده بود؛ جایی که شهروند احساس غریبی می‌کند، دختر نوجوان از متلک‌ها فرار می‌کند و معتادان با اعتمادبه‌نفسی مثال‌زدنی، پارک عمومی را قلمرو اختصاصی خود می‌دانند.
کد خبر: ۱۲۲۷۰۱۹
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۷ 26 July 2026

زیر سایه درخت، کنار دود و متلک

به گزارش خبرنگار تابناک در استان کردستان، ظهر چهارم مردادماه ۱۴۰۵ بود. چند دقیقه مانده به ساعت ۱۳ که قصد داشتم از محل کار به خانه بروم، پیامکی از همسرم رسید؛ «برای ناهار مهمان داریم.»

مهمانی زنانه بود و حضور من فقط به معذب شدن جمع کمک می‌کرد. بنابراین تصمیم گرفتم برای ناهار به خانه نروم. تصمیم ساده‌ای بود، اما نمی‌دانستم چند ساعت بعد سوژه‌ای پیدا می‌کنم که از ده‌ها جلسه رسمی و سخنرانی درباره آسیب‌های اجتماعی گویاتر است.

اولین چالش این بود که کجا بروم؟

روزگاری اگر چنین اتفاقی می‌افتاد، فهرستی از دوستان مجرد داشتم که می‌توانستم سراغشان بروم. اما حالا همه متأهل شده‌اند، هر کدام درگیر زندگی خود هستند و فاصله‌ها آنقدر زیاد شده که گاهی فقط نامشان در حافظه مانده است. همان لحظه بود که فهمیدم علاوه بر بالا رفتن سن، حلقه رفاقت‌ها هم کوچک‌تر شده است.

برای فرار از این حس، راه ساندویچی را در پیش گرفتم. یک ساندویچ هندی بزرگ با یک نوشابه مشکی و یک سس فرانسه‌ای سفارش دادم؛ از همان‌هایی که آدم را برای چند ساعت از دغدغه‌های دنیا جدا می‌کند. بعد از صرف ناهار، تصمیم گرفتم به پارک نزدیک میدان معلم در محله فیض‌آباد سنندج بروم و کمی استراحت کنم.

زیر سایه درختی بزرگ جا گرفتم. کفش‌ها را درآوردم و روی چمن‌ها دراز کشیدم. انصافاً جای مناسبی بود؛ سایه کافی داشت و از آنجا که چند روزی بود چمن‌ها آبیاری نشده بودند، خبری از خیس شدن لباس هم نبود. همه چیز برای یک چرت کوتاه مهیا بود.

زیر سایه درخت، کنار دود و متلک

چشم‌هایم تازه گرم شده بود که صداهایی از اطراف به گوش رسید.

یکی می‌گفت: «سامان، وسایل کجاست؟»

دیگری فریاد می‌زد: «زانیار، لوله کو؟»

در حالت خواب و بیداری، ذهنم شروع به تحلیل کرد. نزدیک محل استراحتم چاله‌ای هم کنده شده بود. بنابراین طبیعی بود تصور کنم گروهی از نیروهای خدمات شهری یا پیمانکاران مشغول اجرای پروژه‌ای عمرانی هستند.

اما هرچه زمان گذشت، صداها بیشتر شد. احساس کردم شاید مراسمی در حال برگزاری است. تعداد افراد زیاد شده بود و انگار همه بالای سر من جمع شده بودند.

چشم‌هایم را باز کردم و ناگهان حقیقت آشکار شد.

نه پروژه‌ای در کار بود، نه عملیات عمرانی و نه مراسم فرهنگی.

جمعی از آقایان و بانویی محترم در کنار یک بوته کاج گرد آمده بودند و با جدیت مثال‌زدنی مشغول «عملیات دود» بودند؛ عملیاتی که ظاهراً نیازمند هماهنگی، تجهیزات و فرماندهی میدانی هم بود.

برخی از آنان جوان بودند. گاه ناگهان از جا بلند می‌شدند، چند متر آن‌طرف‌تر می‌رفتند، دوباره بازمی‌گشتند و حرکاتی انجام می‌دادند که اگر کسی از دور نگاه می‌کرد، احتمالاً تصور می‌کرد در حال تمرین برای مسابقات دوومیدانی هستند.

زیر سایه درخت، کنار دود و متلک

اما نکته عجیب‌تر چیز دیگری بود؛ سال‌ها پیش اگر معتادی در معابر عمومی دیده می‌شد، معمولاً تلاش می‌کرد کمتر جلب توجه کند. امروز اما ورق برگشته است. در پارک فیض‌آباد این من بودم که احساس مزاحمت می‌کردم. انگار من وارد حریم خصوصی آنان شده بودم. آنان با اقتدار در قلمرو خود حضور داشتند و این شهروند عادی بود که باید مراقب رفتار و نگاهش می‌بود.

به جای آنکه آنان از نگاه مردم خجالت بکشند، مردم از مواجهه با آنان احساس معذب بودن می‌کنند.

این صحنه مرا به یاد سفری چند سال قبل به شیراز انداخت؛ زمانی که برای نخستین بار گروه‌های متعدد معتادان را در حوالی ارگ کریم‌خان دیدم و با تعجب از خود پرسیدم چگونه چنین وضعیتی به بخشی عادی از فضای شهری تبدیل شده است.

هنوز درگیر همین افکار بودم که اتفاق تلخ‌تری رخ داد.

دختری نوجوان با ظاهری کاملاً معمولی از کنار جمع عبور کرد. شاید تنها اشتباهش این بود که برای لحظه‌ای با گوشه چشم نگاهی به آن سمت انداخت.

همین کافی بود. ناگهان بارانی از متلک‌ها و جملات زشت به سمت او روانه شد. دخترک که احتمالاً انتظار چنین برخوردی را نداشت، سرش را پایین انداخت و با قدم‌هایی تند از آنجا دور شد.

آن لحظه این سؤال در ذهنم شکل گرفت که اگر یک دختر نوجوان نتواند با آرامش از یک پارک عمومی عبور کند، دقیقاً این فضا متعلق به چه کسی است؟

پارک برای خانواده‌هاست یا برای کسانی که با صدای بلند و بدون کوچک‌ترین نگرانی، قواعد زندگی جمعی را زیر پا می‌گذارند؟

زیر سایه درخت، کنار دود و متلک

تصمیم گرفتم این وضعیت را ثبت کنم. گوشی تلفن همراهم را بیرون آوردم تا چند عکس تهیه کنم. تصور می‌کردم کار آسانی باشد.

اما ظاهراً یکی از اعضای آن جمع، از برخی دوربین‌های مداربسته هم تیزبین‌تر بود.

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که متوجه شد از آنان عکس گرفته می‌شود.

با صدای بلند به دیگران اطلاع داد: «اون آقا داره عکس می‌گیره!»

در همان لحظه احساس کردم پروژه عمرانی تازه آغاز شده است؛ البته این بار نه برای آبادانی پارک، بلکه برای بررسی هویت عکاس.

من هم که علاقه‌ای به شرکت در این جلسه کارشناسی نداشتم، سریع سوار موتورسیکلت شدم و با سرعتی قابل قبول از محدوده تحت مدیریت آنان خارج شدم.

شاید خنده‌دار به نظر برسد، اما پشت این روایت طنز، واقعیتی تلخ پنهان است؛ اینکه برخی از فضاهای عمومی شهر آرام‌آرام از دست شهروندان عادی خارج می‌شوند. خانواده‌ها کمتر به پارک می‌آیند، نوجوانان احساس امنیت نمی‌کنند و شهروندان ترجیح می‌دهند از برخی نقاط عبور نکنند.

آسیب اجتماعی زمانی خطرناک‌تر می‌شود که دیگر دیده نشود؛ وقتی آنقدر به حضورش عادت کنیم که وجودش را بخشی طبیعی از منظره شهر بدانیم.

پارک فیض‌آباد امروز آینه‌ای بود که نشان می‌داد در برخی نقاط شهر، معادلات اجتماعی در حال تغییر است. پرسش اصلی این نیست که آن روز چه کسی در پارک حضور داشت؛ پرسش این است که چرا شهروندی که برای چند دقیقه استراحت به فضای عمومی آمده بود، ناچار شد احساس کند در قلمرو دیگران قدم گذاشته است؟

گزارش: عادل پیرویسی

انتهای پیام/

آخرین اخبار